f عشق گمشده

عشق گمشده
جات همیشه خالیه 
لینک های مفید





ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


این روزها چقدر دلم گریه می خواهد. شانه ای که سر خویش را روی آن بگذارم و مثل ابر بهاری اشک بریزم. 

هوای دلم طوفانی ست و من در جاده های زندگی ام سر درگم هستم و دنبال مسیر درست زندگی خویش می گردم. هیچ ردپایی نمی بینم و هیچ نشانه ای که راه را به من نشان دهد. نمی دانم چرا اینگونه شده ام. 

هر روز از آرزوها و رویاهایم دور می شوم و حسرت رسیدن به آنها در دلم جای خشک می کند. 

تصمیم هایی که در تناقض با یکدیگرند. امیدهایی که یک به یک ناامید می شوند و درسهایی که هرروز زندگی می دهد و من فراموش می کنم. 

دلم یک سکوت عمیق می خواهد تا به آرامش برسد.  

سکوتی ابدی... 

چیزی شبیه مرگ... 

وشاید هم... 

افسوس. 

چقدر زود سخن به پایان می رسدو من هنوز حرف های بیشماری برای گفتن دارم اما نمی دانم چگونه بیان کنم . 

شاید گذشت زمان همه چیز را درست کند.

[ 1391/02/29 ] [ 00:35 ] [ ناشناس ]


بچه ها من خیلی دلم براش تنگ شده ، الان چندوقتی هست که ازش خبر ندارم ، به هر دری زدم که بتونم ازش خبر بگیرم نتونستم ،


شما چه راهی به ذهنتون میرسه که من بتونم یه خبر کوچیک هم شده بگیرم !!؟ یه پیشنهادی بدین که از حالش با خبر بشم


به خدا هیچ کدومتون جای من نیستین و نمیتونین منو درک کنین .یه بار که درکم کنین و بدونین من با چه وضعی ازش خداحافظی کردم اونوقت متوجه میشین که چقدر سخت بود واسم.



لطفا اگه قراره نظری یا پیشنهادی بدین این جمله : <که بیخیال شو >  رو ننویسین . چون من این وبلاگ نویسی رو ادامه میدم


پست بعدیم خیلی قشنگه . و شاید متوجه بشین که من از نازنین چه دنیایی ساخته بودم



[ 1391/02/25 ] [ 22:53 ] [ ناشناس ]

تمام قسمت تنهایی من برای توست



اَنجا که دلم خسته چشم به انتظار توست



درد کمی نیست بدون تو و احساس تو



گاه باید تحمل کرد ولی برای رسیدن به تو



از تنهایی بی تو گفتن همین بس است



که دنیا بدون تو برایم یک قفس است



استعاره می کنم بی تویی را شبیه مرگ



نه من اشتباه می کنم مرگ واژه گنگ و مبهم است



چه باید کنم بدون حس چشمان مست تو



کاش تحمل مرا دهد تسکین به شوق وصال تو



در نهایت زیبارو گویم من امشب بدون تو



محال است زندگی بدون امید به چشمان مست تو...



[ 1391/02/23 ] [ 13:07 ] [ ناشناس ]



و اما هدفم از دوست داشتن نازی چی بود!


اولین بار نازنین رو توی دانشگاه دیدم . همونجا یه حسی نسبت به من پیدا شد که باید هر طور شده نازی رو به دست بیارم . البته از چهرش معلوم بود که دختر خیلی خوبیه و همین که تو دانشگاه به هرکسی رو نمیداد واسم مهم ترین ملاک بود


من روز به روز عاشقش میشدم .بیشتر هدفم این بود که اون جی اف من باشه و منم تنها کسی باشم که دوسش دارم. خوب به هر حال هنوز تو فکرم هدفای دیگه ای وجود نداشت. اما نمیدونم چرا وقتی نازنین رو میدیدم یه حس دیگه ای نسبت بهم پیدا میشد.


اصن این بشر یه جذبه خاصی داشت . بعدها تو فکرم افتاده بود که هر طور شده بدستش بیارم و مدتی باهاش دوست باشم و بعد برای مراحل بعدی اقدام کنم.

من نازنین رو از ته دلم دوسش داشتم و واقعا حس میکردم در کنارش بهترین زندگی رو دارم .



برخلاف کسانی که طرز تفکرشون اینجوریه که با یکی دوست بشن و در کنار احساسات و محبت رابطه های دیگه ای داشته باشن اما من نسبت به نازنین این حس و نداشتم و فقط دوست داشتم نازنین رو جلوی چشمام بشونم و فقط نگاهش کنم و این هم همش به خاطر همون جذبه ای که بود.


خیلی دختر دوست داشتنیی بود . برخلاف شیطون  بودنش اما مطمئن بودم تو دلش هیچی نیست . و این موضوع رو هم یه روزی بهش گفتم ، بهش گفتم که تو از خیلی های دور و برت مهربون تری و دلی صاف و پاک داری.


اصن من از نازنین یه بت ساختم و فکر میکردم باید بپرستمش و هنوز هم به حرفایی که زدم پایبند هستم.


من اینو خوب فهمیدم که ابراز علاقه به نازنین واسش هیچ تاثیری نداره و دلیلش هم به خاطر دختر بودنش میدونستم و به خاطر روابط اجتماعی و.. چون اینو متوجه شدم امکانش هست روزی چندین نفر واژه دوست داشتن رو به نازنین بگن و اینو میدونم که واسش این کلمه عادی شده.


اصلا چه بسا ادمایی مثل من هم باشن که حاضرن واسش بمیرن و شاید ادمایی باشن که اخلاق و ظاهر و چهره و ... و به طور کلی یه سر و گردن از من بالاتر باشن. و من این موضوعات رو دلیل بیتفاوتی نازنین میدونم . و حتی شاید نازنین کسی رو دوست داره و این حرفا .....


بیتفاوتی نازنین نسبت به این موضوع به قدری بود که ناگاه تو فکر فرو میرفتم تا جایی که یکی از اعضای خونوادم با این که موضوع رو خبر نداشت میگفت : چیه عاشق شدی ، پاشو پاشو لباس بپوش بریم خواستگاری /

حالا الان فکر میکنه که من واسه اینکه نتونستم بدستش بیارم این کارها رو میکنم . اما خبر نداره تموم این کارها از روی دوست داشتن بود. و امیدوارم تا الان حداقل کاملا متوجه شده باشه که چقدر دوستش دارم .

به هر حال من اماده اقدامات خیر خواهانه بودم / هه هه هه هه هه .

دختر تو این دوره کم نیست اما اونی که باب دلم بود یکی بود که دیگه نیست.


البته واژه دوست داشتن الان مثل سابق نیست . و ابراز علاقه و گفتن دوست داشتن تاثیر عکس داره و به جای ایجاد اون حس دوس داشتن ، حس تنفر رو ایجاد میکنه.


الان هم که وضعمو همتون میبینین یه وبلاگ ساختم و شدم وباگ نویس . مثل این بچه ها میرم تو سایتها که بتونم وبلاگ و تزئین کنم . هه خودم خندم میگیره.

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز                  

بچه لطفا واسم پیام خصوصی نزارین . پیام های خصوصی رو نمیتونم جواب بدم

[ 1391/02/19 ] [ 10:25 ] [ ناشناس ]

سلام بچه ها .


مدتی هست که من  معدم مشکل پیدا کرده و باید برای درمان برم تهران .


البته با دکترش صحبت کردم و گفته که تا سه روز باید بیمارستان بستری بشم تا چند نمونه ازمایش ازم گرفته بشه . البته یکی از این ازمایشات برای تپش قلب هست. که گویا باید ازمایش خون بگیرم ازم .هر چی فکر میکنم نمیتونم ربطش به تپش قلبو پیدا کنم . به هر حال حرفیه که دکتر زده . مریضی نمیاد نمیاد وقتی میاد یهو میاد .


نهایتا تا سه روز دیگه برمیگردم و میخوام یه پستی بزارم و در اون پست هدفم از دوست داشتن نازی رو بگم .و بگم اصلا برای چی دوست داشتم نازی برای من باشه و چه قصدی داشتم .


پس منتظر باشین


نظراتتون هم وقتی برگشتم جواب میدم


پس فعلا خداحافظ



[ 1391/02/12 ] [ 13:45 ] [ ناشناس ]



و اما مسافرتی که رفتم چی بود و چی شد و به کجا کشید !!


با یکی از دوستام قرار گذاشتیم که صبح زود به طرف شهر نازیشون حرکت کنیم . حس میکردم وقتی اونجا برسم با دیدن دوستام و یاد گذشته ها مدتی از فکر و خیال راحت میشم .مخصوصا اینکه قرار بود مایعاتی هم خورده بشه .


دوستم در فکر عشق و حال بود اما خبر نداشت هدف اصلی من برای چی هست . البته من هم دوست داشتم دوستان سابقم رو ببینم و اون چند شب رو خوش بگذرونیم اما خوب هدف اصلی من چیز دیگه ای بود . ئ شاید اگر اسمشو هدف اصلی نزاریم اما مطمئن بودم که اونجا برسم به نازی فکر میکنم .


البته همه همین هستن . هر کی هر کسی رو دوست داشته باشه معمولا همیشه بهش فکر میکنه .


بالاخره صبح زود اومد و ما به سمت شهر نازیشون حرکت کردیم . در بین راه حسابی رفته بودم توی توهمات و فکرایی به ذهنم میرسید که امکان به وجود امدنشون 5% در مقابل صدر درصد بود .فکرایی مثل اینکه اگه من برسم اونجا و غروب بخوام تو شهر گشتی بزنم امکان داره نازی رو ببینم و یا فکرای دیگه ای که نمیخوام بگم...


کلا اون چند ساعت راه حسابی خدای توهمات شده بودم و فکرم حسابی مشغول بود تا اینکه رسیدیم.


اول از همه به سمت دانشگاه سابقمون رفتم و چندساعتی رو در اونجا سپری کردم . تمام خاطرات جلوی چشمم بود .


اون قسمتی که نازی برای بار اول اومد جلو و گفت : چرا این کارو کردی ؟


و یا اون قسمتی که دوستاش زنگ زدن به گوشیم که ببینن این شماره ای که با نازی تماس میگیره من هستم یا نه !!!


و حتی اون قسمتی که نازی بنده خدا به خاطر کارهای من گریش گرفت و وقتی به سمت کلاس خالی رفت و در حال گریه کردن بود من بودم و نازی و دوستش


حتی کلاسهایی که امارشو گرفتم و فهمیده بودم نازی در این کلاسها  ، کلاس درسی داره جلو چشمم بود .


و قسمت های دیگه ..........


تقریبا دو یا سه ساعت روی صندلی دانشگاه نشسته بودم و اون هوای دوران دانشجویی به مشامم میخورد . انگاری دوباره برگشته بودم به اون دوران ، اما این ادمای جدید دانشگاه همش منو از این حال وهوا بیرون میپروند و نمیزاشت این حال و هوا مدتی در من ادامه داشته باشه.


خلاصه از دانشگاه بیرون اومدم و به سمت خونه دانشجویی دوستم که همشهریمون بود رفتم .


قرار بود امشب بچه ها دور هم جمع بشیم و به یاد دوران دانشگاه بگو بخندی داشته باشیم.


همه بچه ها حوالی ساعت 6 غروب اومدند تقریبا 7 یا 8 نفری بودیم . اول تصمیم داشتیم که دخل این مشروب رو بیاریم اما خوب ما حسابی خسته بودیم و اون شب حسش نبود برای همین تصمیم گرفتیم

به یاد گذشته بریم در شهر گشتی بزنیم . روحیه شاد بچه ها باعث میشد من هم برای مدت طولانی فکرم مشغول نشه .


وقتی تو شهر بودیم تموم قسمت ها مثل دانشگاهی که صبح رفته بودم جلو چشمم بود .


دقیقا اون مسیری رو میدیدم که دنبال نازی بدون اینکه بفهمه (قربونش برم خیلی هم نفهمید) میرفتیم تا خونشونو پیدا کنیم .


یا اون پاساژی که یه بار نازی رو برخلاف انتظارم اونجا دیدم


و کل خاطراتی که با دوستام در این شهر داشتم (چون پست مربوط به اونا نیست نمیتونم بگم )


این صحنه ها باعث میشد من توی خودم فرو برم و بیشتر فکر کنم ولی خیلی خوب بود که دوستام در کنارم بودن.


خلاصه این شب قشنگ به پایان رسید و من طبق معمول با فکر وخیال هام به خواب رفتم...


فردای اون روز ساعت 12 از خواب بیدار شدیم . و تا ساعت 7 در شهرهای نزدیک شهر نازیشون هم گشتی زدیم . نمیدونم چه حسی بود اما همش حس میکردم نازی رو هر لحظه امکان داره ببینم . نمیدونم شاید واسه همون توهمات بود .


ساعت 7 برگشتیم خونه بلافاصله وسایل چیزی رو که من انتظارش رو میکشیدم رو مهیا کردیم البته این بلافاصله تا بال مرغی خریدیم و خرت و پرت از سوپر مارکت و .. سیخ هم که متاسفانه رفتیم خریدیم  دویا سه  ساعت طول کشید و بالاخره ساعت 9 یا 10 نشستیم


و حالا.....:


سلامتی ها یکی پس از دیگری گفته میشد و من همچنان هر باری که میخوردم تو فکر نازی بودم و دوس داشتم انقدر بخورم که دیگه نه من باشم و نه نازی .


دو ساعتی از نشستنمون گذشته بود . دیگه کم کم به حالتی داشتم میرسیدم که کارهام دست خودم نبود اما باز هم به نازی ، به کارهایی که کرده بودم ، به ناراحتی هایی که باعٍث شده بود نازی رو برنجونم و ... فکر میکردم .


دو تا از بچه ها ظرفیتشون پر شده بود من هم کم کم ظرفیتم داشت پر میشد اما باز به ساقی مجلس میگفتم واسم بریزه . دست و پام داشتن بی حس میشدن اما من سعی میکردم نازی رو فراموش نکنم .


به خاطر فراموش کردنش نشسته بودم اما نمیدونم چرا دوست نداشتم از ذهنم پاک بشه .به ساقی میگفتم باز هم واسم بریزه انقدر بریزه که خودمو توی دنیای دیگه ببینم .ساقی هم میریخت . دیگه چشمام سیاهی میرفت .احساس میکردم هیچ جا رو نمیبینم . دیگه نازی از فکرم بیرون رفته بود . دیگه نمیتونستم بهش فکر کنم ، تمرکزم از دست رفته بود . انگاری هیچ قسمتی از بدنم برای خودم نبود . خلاصه از مشروب یک استکان پر مونده بود که من باحالتی کاملا نامتعادل بهش گفتم بریزززززززززززززز


اونم 75% مشروب رو واسه من ریخت و دیگه من این استکان رو خوردم افتادم روی زمین . بعد از دقایقی حس میکردم حالم خیلی بد شده و به هوای ازاد احتیاج دارم . از طرفی هم بقیه هم حالشون خوب نبود که به من رسیدگی کنن .


به ضرب و زور خودمو به سمت باغچه حیاط کشوندم و دیگه نفهمیدم چی شد ....


تا حالا تو عمرم اینقدر زیاده روی نکرده بودم باورم نمیشد که من تونستم همه بچه هارو کنار بزنم و خودم بمونم و ساقی ...البته بعدا گندش در اومد که ساقی یه چندتایی رو لایی کشیده بود و من تنها کسی بودم که اون شب در حد مرگ خورده بودم .


حوالی ساعت 11 صبح از خواب بیدار شدم و خودمو وسط باغچه میدیدم . نمیدونستم به این حال و روزم بخندم یا گریه کنم .

واقعا مونده بودم . همونطوری که دراز کشیده بودم وسط باغچه به حال و روز خودم مجبور بودم بخندم ..


مشروب هم خورده شده بود . از گوشت دیشب واسه نهار هم مونده بود . که جاتون خالی یه نهار توپ درست کردیم و خوردیم .


حوالی غروب هم  تنهایی به جایی رفتم که نمیتونم بگم ......... اما اون نبود که نبود.........

  

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز          

    


[ 1391/02/09 ] [ 13:17 ] [ ناشناس ]


هر چی بیشتر فکر میکنم پی به کثیف بودن این دنیا میبرم. دنیایی که روز به روز تو کثافت غرق میشه.


عشق ارزششو از دست داده . عشق واقعی و پاک دیگه پیدا نمیشه یا اگر هم پیدا بشه از هر چند نفر


یکی پیدا میشه .


چه زمونه ای شده . بیست نفر عاشق یه نفر با نیت های مختلف میشن اما اونی که نیتش پاکه این وسط چی میشه ؟ هر کی به هر طریقی رفته تو کار سواستفاده . دنیا خلاصه شده تو سواستفاده ها. اما اونی که هنوز پاک مونده و الوده نشده چه گناهی کرده که باید بین الودگی ها گم بشه.


اره . این شده قانون ، قانونی که تو طبیعت جنگل غرق شده ، قانونی که با قانون حیوانات یکی شده.


چه رسمی شده  !!


سالها انتظار میکشی اونی که دوستش داری نشونه ای مثبت از خودش نشون بده. اما غافل از اینکه اون دوس داشتنی ها به همراه خود داره.و تو قدرتی ضعیف در برابر اون هستی. چرا ؟ چون تو یک نفری اونها هزار نفر

اون نمیدونه اونی که دوسش داره هر روز بهش فکر میکنه اما فکرش به جایی مشغول میشه که یه نفر از راه میرسه و بهش میگه دوستت دارم .


شاید اون فکر میکنه عشق افسانه اس و دوس داشتن یک شوخی.


شاید اون عشق رو قبول نداره


و شاید به این باور رسیده که هیچ ادم پاکی تو این زمونه پیدا نمیشه؟؟؟؟!!!!!


شاید اون هم مثل من چشم انتظار هست ، چشم انتظار کسی که بالاخره یه روزی برگرده



نه نه عشق افسانه نیست و شوخی هم نیست ، عشق ها کمرنگ شدن ، رنگ اصلیه قرمزشون تبدیل به رنگ مشکی شده این دلیل اصلی عاشق نشدن هست.اما اونی که رنگ قرمز حفظ کرده و نزاشته سیاهی و تاریکی بهش غالب بشه چی میشه ؟؟


اره دوستان روزگار من هم کم کم به همین تبدیل میشه . اون لذت دوست داشتنم کم کم از دست میره و اونجاست که از فکر و خیال ازاد میشم و میرم دنبال عشق و حال خودم .


ولی این ای کاش هاست که همیشه در ذهنم میمونه :


ای کاش اون پیشم بود .


ای کاش اون مال من بود .


ای کاش دلشو نمیشکستم .


ای کاش بهترین دوست براش بودم.

.

ای کاش ..........

.

و ای کاش .............

.

و ای کاش..................

.

ولی حیف که دیگه اون نیست و اون برای همیشه رفت و رفت .

من چی بودم که تبدیل شدم به این موجود . چرا ؟ چرا من باید کسی رو دوس داشته باشم که اون هیچ حسی به من نداشته باشه . و چرا من تو این سالها از کسی خوشم نیامده...


اون بهترین دختر بود دختری پاک بود . ظاهرش تند و خشن .اما من میدونم تو دلش هیچی نبود .من کاملا میدونستم اون کسیه که میتونه بهترین دوست ادم باشه.با اینکه همیشه دوست داشت خشن باشه اما مهربونی رو تو حرفاش ، تو چشماش میخوندم ، دوسش دارم و خواهم داشت و میدونم هیچکس تو این دنیا پیدا نمیشه که از من بیشتر دوستش داشته باشه .


حیف شد خیلی حیف شد که رفت .


چون من خیلی دوسش داشتم ، میتونستم همه نداشته هاشو واسش جبران کنم ، اما اون شاید چیز دیگه ای میخواست که نموند و رفت ،


رفت و به قصه ها پیوست ...افسوس




  دادیم ز کف نقد جوانی و دریغا

       چیزی به جز از حیرت و حسرت نستاندیم



فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

[ 1391/02/04 ] [ 13:23 ] [ ناشناس ]
ناز کن ناز کن تا روز و شب غرق تمنایت شوم
.
تا قیامت شاعر چشمان زیبایت شوم
.
از ازل زیباترین تصویر دنیا بوده ای
.
کاش می شد تا ابد محو تماشایت شوم
.
دوست دارم لحظه ای که دل به دریا می زنم
.
... قایقم را بشکنی تا غرق دریایت شوم
.
ای تمام آرزو و جملگی امید من
.
آرزو دارم یکی از آرزو هایت شوم
.
ای تمام هستی من ای همه دنیای من
.
کاش من هم گوشه ای از کل دنیایت شوم
.
در تمام لحظه ها امید فردایم تویی
.

دوست دارم لحظه ای امید فردایت شوم

[ 1391/02/03 ] [ 09:42 ] [ ناشناس ]


سلام بچه ها .


مدتی هست فکرم خیلی مشغوله . حوصله هیچ کاری رو ندارم . خیلی خسته ام خسته .


همش سعی میکنم نازنین رو از فکرم بیرون کنم .


همیشه پیش خودم میگم اون که هیچ حسی نسبت به من نداشت پس چرا اینقدر دوسش دارم ؟


چرا اینقدر فکرم ناخوداگاه میره طرفش . چرا  همیشه تو ذهنم هست .و این چرا ها همیشه با من موندن ...........

دلم واسه دوران دانشگاه ، دورانی که منتظر بودم نازنین رو توی دانشگاه ببینم تنگ شده ، روزایی که میرفتم امار کلاساشو میگرفتم تا بتونم خودمو سر موقع برسونم ، روزهایی که تو صف تاکسی منتظر بودم تا بیاد و خدا بخواد تو یه تاکسی بشینیم .


برای همین تصمیم گرفتم سه یا چهار روز برم تو شهرشون . همون شهری که کلی خاطراتم توش هست .همون شهری که برای بدست اوردن نازنین شده بودم یه کودک با تمام کارهای بچه بازی


میخوام برم با دوستام اینقدر مشروب بخورم تا از این فکر لعنتی ساعتها ازاد بشم .میخوام با مشروب به نهایت جنون برسم  تا شاید این جنون فکری به حال من کرد .


اره بچه ها من فردا یعنی چهارشنبه میرم به شهرشون و تا روز شنبه هم میخوام اونجا بمونم . ولی ای کاش نازنین هم بود . و ای کاش و ای کاش..............


فکر کنم اخرین باری که اونجا رفتم تونستم به هزار زور و بلا ببینمش .

گاهی وقتا فکر میکنم میفهمم تقصیر من هم بود . خیلی اون بنده خدا رو اذیتش کردم . باید همون اول که میفهمیدم هیچ حسی نسبت به من نداره میکشیدم کنار و نباید برای به دست اوردنش خودمو تو این باتلاق مینداختم که دیگه نه بتونم از توش در بیام و نه بتونم نازنین رو به دست بیارم.


امیدوارم بتونم روحیه سابقمو تو این سفر بدست بیارم . ولی حیف که اون نیست . حیف که دیگه بهانه ای برای دیدنش نیست و همه بهونه هام تموم شدن . (بهونه جزوه ، بهونه ارشد و...)


من قول میدم همیشه به یادش باشم و همیشه دوسش داشته باشم . و اینو میدونم دختری به خوبیه اون دیگه پیدا نمیشه .


وقتی برگردم پست جدید میزارم .


شما هم تشریف بیارین


هر چه باشی نازنین ، ایام خارت میکند
.
.

هر چه باشی شیر دل، دنیا شکارت میکند
.
.

هر چه باشی با لب خندان میان دیگران
.
.
...
عاقبت دست طبیعت اشک بارانت میکند...



[ 1391/01/29 ] [ 14:09 ] [ ناشناس ]


دلم برات تنگ شده….. اما من… من میتونم این دوری رو تحمل کنم…

 

به فاصله ‌ها فکر نمیکنم …… میدونی چرا؟؟ آخه … جای نگاهت رو نگاهم مونده ….

 

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم…. رد احساست روی دلم جا مونده …

 



 

حالا چطور بگم تنهام؟؟ چطور بگم تو نیستی؟؟ چطور بگم با من نیستی؟؟ آره! خودت

 

میدونی…. میدونی که همیشه با منی …. میدونی که تو ، توی لحظه لحظه‌های من جاری

 

هستی…. آخه تو ، توی قلب منی… آره ! تو قلب من….

 

برای همینه که همیشه با منی… برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی… برای

 

همینه که میتونم دوریت رو تحمل کنم… آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه… هر وقت حس

 

میکنم دیگه طاقت ندارم…. دیگه نمیتونم تحمل کنم… دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس

 

عمیق میکشم…. دستامو که بو میکنم مست میشم… مست از عطرت !!

 

صدای مهربونت رو میشنوم … و آخر همه ی اینها به یه چیز میرسم…..!

 

به عشق و به تو….. آره… به تو !! اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه… اونوقت تو رو نزدیکتر از

 

همیشه حس میکنم…. اونوقت دیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش

 

دارم..  به این تنهایی دل بستم… حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست… پر از یاد عشقته 

 

پر از اشکهای گرم عاشقونه !!

[ 1391/01/25 ] [ 22:24 ] [ ناشناس ]

1 2 3 4 5 6 >>

<

1 2 3 4 5 6 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 6528


فروش بک لینکطراحی سایتعکس

رتبه سنج گوگل

رتبه سنج گوگل

mouse code